خصوصی2

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تماشا(از اشعار فاضل نظری)

درخواست حذف این مطلب

از صلح می گویند یا از جنگ می خوانند؟!

دیوانه ها آواز بی آهنگ می خوانند


گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانند


کنج قفس می میرم و این خلق «بازرگان»

مرگ مرا چون «قصه ها» نیرنگ می خوانند


روزی همین مردم که سنگم میزنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند


این ماهی افتاده در تُنگ تماشا را

پس کی به آن دریای آبی رنگ می خوانند؟!


فاضل نظری

+آیا ی هست که ما را آدم حساب کند؟؟

خصوصی3

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بعد از مدت ها یک روزنوشته ی خفن طور:)

درخواست حذف این مطلب

امروز:

زنگ اول علوم داشتیم قبل از اینکه معلممون بیاد یکی گفت : ایی که مسابقات رو شرکت (احکام و صحیفه و نهج البلاغه و تفسیر) بیان پایین کتاباشونو بگیرن .

منم رفتم پایین نیم ساعت پایین بودم وقتی اومدم بالا یه نیم ساعتی گذشته بود و معلم درس رو داده بود و داشتیم کتاب کار حل میکردیم:|

زنگ دوم کاروفناوری بود . معلم گفت برای پودمان چاپ به همه از 5 نمره،1 داده و من و آریانا به این نتیجه رسیدیم که بریم یه طرح دیگه رو چاپ بزنیم:|

زنگ سوم هم ریاضی بود. دیروز امتحان ریاضی داشتیم از 15 نمره بود . خانم رشیدی داشت امروز سر کلاس برگه ها رو صحیح میکرد نمره ی بعضیا رو بلند میخوند و بعضیارو نمیخوند و بهشون میگفت برن پیشش که بگه بهشون. تقریبا نیمی از کلاس برگه شون صحیح شده بود برای من هنوز صحیح نشده بود. داشتیم تمرینا رو حل میکردیم . من آریانا یه سوال پرسیدیم از این سوالای خود کتاب که خیلی مز فه بعد خانوم رشیدی گفت که نابغه ها این اینطوری حل میشه...(و توضیح داد)

بعد مشقا رو گفت که چیارو حل کنیم . بعد گفت هفته ی بعدی یه امتحان داریم از سه تا فصل اول که هماهنگه یعنی کل مدرسه امتحان ریاضی باید بدن.

زنگ آ مثل اینکه پایین جلسه بود با دانش آموزا درر باره ی فضای مجازی اما چون ما ریاضی داشتیم خانوم رشیدی اجازه نداد بریم پایین. پنج نفر رفته بودن پایین که صندلی ها رو بچینن بعد وقتی اومدن بالا یکی شون کمرشو گرفته بود. بعد متوجه شدیم که طرف میخواسته بشینه روی صندلی بعد اون یکی صندلی رو از زیر کشیده اونم پرت شده رو زمین... بعد وقتی خانوم رشیدی اومده سرکلاس پرسیده بود که چرا اینطوری راه میری اونم گفت که یکی صندلی رو کشیده و اونم پق...

راستی امتحانه از 15 نمره بود.

بعدش بالا ه خانوم رشیدی برگه ی منو صحیح کرد و گفت:پریسا 14/75 شده.

منم پرسیدم: چی رو غلط نوشتم؟

خانوم رشیدی گفت: بچه ها بزنمش؟

بچه ها:آره خانوم :|

خانوم رشیدی : بیا ببین...

توی معادله ام صورت سوالو غلط نوشته بودم یعنی باید 162 مینوشتم ولی 160 نوشته بودم:|

بعد رفتم نشستم .

خانوم : یه نفر دیگه هم همین غلطو نوشته بذار ببینم کی بود...هستی(بغل دستیم)

بعد خانوم برگه هامونو بهمون آورد نشون داد (البته هستی 13/25 شده بود من14/75)

بعد گفت که از من 25 صدم کم کرده از هستی 75 صدم. بعد گفت:کدومو به کدوم برسونم؟

ما هم هیچی نگفتیم

بعد زهرا از اون جلو گفت : کدوم از رو کدوم تقلب کرده؟خخخخ

بعد خانوم رشیدی یکم یهمون نگاه کرد ما هم به برگه هامون بعدش گفت:اصلا به هردوتاشون صفر میدم.

بعد رفت توی دفترش نمره گذاشت:|

من و هستی بهت زده بودیم که برا چی؟؟؟ من همون موقع عینکمو در آوردم که قیافه خانوم رشیدی رو نبینم بعد شروع مشقامو نوشتن و اصلا به توضیحات خانوم گوش ندادم. هستی هم یه برگه در آورد یه مدادم برداشت شروع کرد به خط خطی . هر دوتامون دیگه به خانوم رشیدی نگاه نمی کردیم. کلی از زنگ گذشته بود.بعد خانوم گفت: الان دارم برگه ی فیاض رو صحیح میکنم....

بعد نمره شو گفت که یادم نیست چند شده بود.

خانوم رشیدی: انقدر بدم میاد دانش آموز راه حلو درست نوشته،درست حل کرده ،بعد صورت سوالو غلط نوشته مثل و فیاض و اون دوتا که نشستن

بچه ها:خانوم واقعا بهشون صفر دادین؟

خانوم رشیدی: الان اون عینکشو برداشته که مثلا منو نبینه؟

من وهستی مشغول به کار خودمون بودیم و طوری نشون میدادیم که مثلا گوش نمیدیم.

خانوم رشیدی:الان مثلا این دوتا ناراحتن؟ خوب بذار یه چیزی بگم خوشحال شن، به هستی هم نیم نمره دادم شد 13/75 پریسا هم که همون 14/75

من و هستی: :|

بعد من دیدم مشقای ریاضیم تموم شد! هستی هم برگه ش کاملا خط خطی شد بعد بگه رو برداشت زیرش کتاب ریاضیش بود . برگه هه که وسطاش شده بود هیچ، کتاب هستی هم خط خطی و شده بود!!!!

یعنی ما انقد بی اعصاب شده بودیم...!

بعد آریانا گفت:دیدی گفتم خانوم رشیدی بهتون صفر نمیده..

آ ش که زنگ خورد درسا اومد گفت:ببخشید همش بهت میدادما ، خیلی ناراحت شدم وقتی گفت بهت صفر میده،ببخشیده باشه؟

منم طبق معمول:اشکال نداره بابا من که عادت درسا:) ناراحت نمیشم توی راحت باش تو بده نفریناتم :)


و این گونه بود که ما نمره گرفتیم:)

پ ن:پس از مدت ها یه روزنوشته ی طولانی:* حال کردین اصن؟؟

:))

چارلی چاپلین

درخواست حذف این مطلب

وقتی گلی را دوست دارید ، آن را میچینید.

اما وقتی عاشق گلی هستید هرروز آن را آبیاری میکنید.

این است فرق بین دوست داشتن و عاشق بودن!

چارلی چاپلین

ماجده...:)

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

عروسک و دخترک...!

درخواست حذف این مطلب


به انتهای جاده مینگریست

انتهایی که از نظر ها پنهان بود

شاید آرزویش رسیدن به آ این جاده بود

انتهایی که حتی معلوم نبود وجود داشته باشد

شاید این راه نبود که قرار بود پایان گیرد بلکه او بود...


+پاییز رنگ های آتشین را بلعیده بود

فقط مانده بود قلب های آتشین را برباید

البته نه آن قلب هایی که آتش می انداختند

بلکه آنهایی را که آتش میگرفتند...


++عروسکت را بچسب دخترک

به چه دلخوش کرده ای؟

به خزان آتش انداز؟

یا به برگ های که شیره ی جانشان را کشیده اند؟

آنها را زیر پا لگد می کنی و میخندی؟

به یاد داری روزی را که به تو جان بخشیدند؟

آه

نه

به یاد نداری

مشکلی نیست

آدمی زاد است دیگر

فراموش میکند

عروسکت را یچسب دخترک:)

انسانم آرزوست...!

درخواست حذف این مطلب


سلام بچه ها، خیلی دلم براتون تنگ شده بود،اومدم بهتون سر بزنم دیدم اسم یگانه رو پیدا نمی کنم فهمیدم پاک کرده رفته، ماجده هم رفته مثل خیلی وقتایی که رفت(نمیدونم چرا دیگه عادت به این رفتناش،شاید چون میدونم که برمیگرده ولی خ ش خسته شدم از این که هی میره) حالا بی خیال ،خودتون چطورید؟؟ ما رو که تحویل نمی گیرید مهم نی

نوشتنم میاد ولی چیزی ندارم که بنویسم...(همش حس میکنم یه موجود اضافی ام اومدم اینجا آرامشتونوو به هم زدم معذرت)

همش این بیت فاضل نظری جان میاد توی ذهنم:

روزی همین مردم که سنگم میزنند از رشک

نام مرا با اشک روی سنگ می خوانند


عاشق شعرای فاضل نظری شدم،مثلا همین الان عاشق این شعرش شده ام:

مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام،هیچ کنارم نیست


نهال بودم و در حسرت بهار! ولی

درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست


به این نتیجه رسیدم که سجده من

به جز مبارزه با آفریدگارم نیست


مرا ز عشق مگویید،عشق گمشده ای ست

که هرچه هست ندارم! که هرچه دارم نیست


شبی به لطف بیا بر مزار من شاید...

بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست



اگه دوست ندارید وبو ،منو مهم نیس قطع دنبال کنید، آمار قطع دنبالم رفته بالا :)


هیچ وقت نفهمیدم که من چی کار که مستحق یه سری رفتارا باشم، من جین ایر رو خوندم و همون موقع تصمیم گرفتم که کاری نکنم که مستحق رفتارای ... باشم. البته خوب باید مثل جین ایر بیخیال باشم چون میدونم کاری ن که مستحق این کارا باشم:)


ممنون از آقا ابوالفضل که حس میکنم مطالب رو میخونن و لبخند میذارن یا یه کامنتی چیزی مینویسن(چقدر شما آنلاینید،بیکاریدا :))


مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

جهنمی شده ام هیچ کنارم نیست...


عجب...



از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش

چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟


...


کنج قفس می میرم و این خلق بازرگان

مرگ مرا چون قصه ها نیرنگ می خوانند


..


غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده، بشکن و پ ر گردان

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟

مرگ حق است،به من حق مرا برگردان


.


شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند




زندگی چون ساعت شماطه دار کهنه ای

از توقف ها و رفتن های ی ان پر شده ست


:)

بخند زندگی اونقدر طولانی نیست که وقتتو با ناراحتی پر کنی:)

لالایی شبانه(به دخترانی که دوست من هستند ، رمز میدم،درخواست بدید:))

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آدم ها!!!

درخواست حذف این مطلب

جوکر:

آدمها وقتی بهت احتیاج دارن که بهت نیاز دارن،کارشون که باهات تموم شد مثل یه میندازنت دور

شوالیه ی تاریکی(جوکر)

#دیالوگ-ماندگار

خصوصی1 :)

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

افتادن..!

درخواست حذف این مطلب

_ من فقط از بلندی مترسم

+ تو از بلندی نمی ترسی، از افتادن می ترسی. تپه بالا نیست،چشمه پایینه

زاپاس

#دیالوگ_ماندگار

بحث با من درباره ی حجاب(کی میتونه با من بحث کنه؟؟؟؟)+پی نوشت...

درخواست حذف این مطلب
قراره در مورد حجاب یه مقاله بنویسیم با یکی از دوستان خوب من اول از همه می خوام سوالات خودم درمورد حجاب رفع بشه بعد بشینم درموردش از توی کتابا مطلب جمع کنم.
چندتا سوال دارم که می خوام الان با این شروع کنم:
چرا حجاب فقط مخصوصا خانوم هاست؟؟؟
پ.ن:ماجده...

چای بدون قند

درخواست حذف این مطلب
چای بدون قند مانند زندگی بدون دوست است
اگر دوست نباشد،
زندگی به کامتان تلخ می شود
مراقب دوستانتان باشید
دوستی هاتون پایدار...

حوالی تو...

درخواست حذف این مطلب
من همین جام و در حوالی ات قدم میزنم
من قول داده ام....
برای : م.ک

امروز

درخواست حذف این مطلب
امروز چایت را به سلامتی خودت بنوش..!

من عاشق این تصویرم... شاید به دلیل چیزهایی از درون قلبم... شاید هم خاطرات...

درخواست حذف این مطلب

+راستی تولدت مبارک...ببخشید دیر شد...

چرت و پرت نوشته های من+پی نوشت

درخواست حذف این مطلب
ادبیات-ارانمنش-اه-از چشمم افتاده
ورزش-جون-دبیر ورزش-گل
هنر-یسسس-دبیر هنر-یس-ترام نقطه-خط-حرف
اجتماعی-هووف-وحدتی -بدک نی
این بود برنامه ی فردا ی ما

می خوام کمتر بیام اینجا چون حوصله م سر میره، حالمم اب میشه از بس همتون بدبختین(البته خودتون اینطوری میگید اما شاید باید زاویه ی دیدتون رو عوض کنید)،هی هم منتظر میمونم یکی آنلاین شه برم وبشو بخونم یا برام کامنت بده اما هیشکی نمیاد ، رفیقای قدیمی هم کامنتاشون یا ناشناس شده یا در حد یه لبخند یا اصن نیستن تازه جالبش اینجاست هر بارم که میام از دستم ناراحتن یا خیلی خشک برخورد میکنن ، عجیب غریب شدین...
نخوندین هم نخوندین دیگه عادت که نخونده یه لبخند بزارید اون پایین حتی اگه ندونید قضیه چیه

روزی که عالی است بود شد گشت گردید

درخواست حذف این مطلب
اول یه کوچولو بگم از دیروز:
زنگ قران خانم رشیدی(معلم ریاضی و قرآن) می خواستن معنی کلمه بپرسن اول یه جمله میپرسیدن با چند تا کلمه، بعد دیدن نمیرسه به همه، فقط جمله می پرسیدن . یکی بود جلوی من به اسم آریانا که به همه میرسوند،جلویی،عقبی،بغل دستی،هر ی رو که تونست بهش رسوند بعد نوبت خودش شد. خانم رشیدی یه لبخند زد و بعد ازش پرسید وآریانا تیکه تیکه جواب داد. (آریانا ریاضیش خوبه) خانم رشیدی ازش پرسید من الان برات چی بذارم؟ اونم گفت : هرچی دوست دارید بذارید ..
تا اینکه نوبت من شد . خانم رشیدی پرسید:تعلمون
-می دانند
+لتعلموا؟
-تا بدانند
+خوب بشین بسه
یعنی آریانا کفری شده بود آ ش فهمید خانم رشیدی از 5 بهش 3 داده
و حالا درباره ی امروز:
زنگ اول علوم داشتیم. خانم امینی(دبیر علوم) جلسه ی پیش از خیلی ها پرسیده بود یکی از این خیلی ها آریانا بود. ولی از من نپرسیده بود. آریانا گفت :خطری شد. ازت می پرسه
تا اینکه خانم امینی گفت:خوب از یه نفر دیگه ام بپرسم و تموم
آریانا گفت:الان میگه پریسا...
خانم امینی:آریانا بلند شو
هیچی دیگه از آریانا پرسید.

زنگ کارو فناوری رفتیم کارگاه. من مسئول درس کار و فناوری ام:) رفتم پول های بچه ها رو تحویل دادم بعد اومدم تو کارگاه. خانم معلم می خواستن برن بالا به من گفتن:مراقب باش ی از کارگاه بیرون نره
بعد از یه مدت فاطی می خواست بره بیرون بعد خانم معلم هم داشت میومد سمت کارگاه منم گفتم:کجا؟؟(به فاطی)
می خواستم بگم که حواسم هست:)
زنگ آ ریاضی داشتیم:
اولش یه امتحان کلاسی از اینا که چهارتا دونه سوال بود خانم رشیدی گرفت. من رفتم برگه مو دادم. هستی(بغل دستیم) رفت داد. بعد سوالا رو با هم چک کردیم و فهمیدیم که هستی یه سوال رو اشتباه نوشته بود. بعد یهو صدای پیامک گوشی خانم رشیدی اومد. گوشیش اپل بود. من و هستی یاد آتش بس2 افتادیم و اَدای میترا حجار رو درآوردیم بعد که من برگشتم فهمیدم خانم رشیدی داشت به ما نگاه میکرد:|
بعدش که امتحانا رو دادیم آریانا فهمید که سوال اول قسمت الف رو اشتباه نوشتم. بعد به خانم رشیدی گفت:خانم خانم پریسا سوال یک رو غلط نوشته
بعد فهمیدم که سوال دو رو اشتباه نوشتم:|
آریانا گفت :خانم رشیدی، پریسا دوتا غلط داره
بعدش بچه ها میگفتن که خانم میشه این امتحانو حساب نکنید و این حرفا و بعد خانم رشیدی تمام برگه های بچه هارو ریخت ی و گفت : شنبه یه امتحان دیگه ازتون میگیرم. بعد آریانا گفت:عه خانم قبول نیست . چون پریسا غلط داشت همه رو ریختید دور
و خانم رشیدی سرش رو به نشانه ی تایید ت داد.
بعد خانم رشیدی گفت:راستی پریسا اون یکی کلاس داشتیم غیبتتو می کردیم. گفتم که راضی باشی
بعدش گفت : اون یکی کلاسیا میگفتن که چرا انقد کلاستون خشکه و خوش نمیگذره منم بهشون گفتم که اتفاقا کلاس روبه رویی(کلاس ما) خیلی هم خوش میگذره چون اونا میدونن که کِی باید حرف بزنن مثلا پریسا
بعد آریانا یه چشم غره ای بهم رفت که نگو...

پ.ن:میشه برام دعا کنید؟؟؟برای امتحان شنبه،برای نمره ی ادبیات،برای درس ادبیات به طور کلی،برای امتحان اصلی ریاضی یعنی چهارشنبه، برای امتحان کاتای کاراته چهارشنبه... انقدر این روزا بچه ها نفرین و آه میکنن آدمو ، آدم یه طوری میشه..
:)))))))
پ.ن2:وای که چه قده امروز شیرین بود. یکی از بهترین روزای عمرم:))))))))امیدوارم برای شما هم پیش بیاد:)
یا الله

پریسا چقدر پر حاشیه ای!!!!!

درخواست حذف این مطلب

گفت:پریسا چقدر پر حاشیه ایی!!!

و من هنوز دارم به حرفش فکر می کنم. میبینم راست میگه، من پر از حاشیه ام... اما شما از هیچ کدومش خبر ندارید... چون من حوصله تعریف شونو نداشتم..اما الان میخوام بگم...

*

بهتون گفتم که چقدر از دست خانم ایرانمنش دلگیر شدم؟؟؟ نگفتم ، انقدر موضوعش طولانیه که حوصله ی تعریفشو ندارم

*

گفتم چقدر خانم ایرانمنش اون روزی که غایب بودم پیش بچه ها ازم تعریف کرد و بچه ها حس از دستم کفری شدن؟؟؟ گفتم چقدر تو دفتر هم ازم تعریف کرده؟؟ گفتم دوستم بهم میگه مراقب خودت باش چشم نخوری؟ گفتم که به چشم اعتقاد ندارم؟؟ گفتم که من فقط به خدا اعتقاد دارم و معجزه هاش و مهربونیاش و اینکه آدم به هرچی اعتقاد داشته همون طوری اتفاقات براش رقم میخوره؟

*

گفتم که خانم امینی(دبیر علوم) برای بار چهارم اسمم رو پرسید و خودش هم خندش گرفته بود؟؟؟ گفتم که چقدر عاشقشم؟؟؟

*

گفتم که چقدر خانم رشیدی مهربون شده؟؟؟ گفتم که جاهارو خانم ایرانمنش عوض کرده(یکی از دلایل دلخوریم از دستش) و من نمیدونم که با کی حرف بزنم؟؟گفتم که رفتم میز آ میشینم؟؟ گفتم که تو ادبیات شدم سرگروه سرگروه ها؟؟؟ گفتم که توی ریاضی خانم رشیدی گفت همون گروه های ادبیات اینجا هم همون طوریه گروهاتون و من گفتم که خانوم من گروه ندارم و گفت بهتر؟؟؟؟ گفتم که با این حال بازم عاشق خانم رشیدیم؟؟؟ گفتم که به خاطر یه غلط مس ه ریاضیمو شدم 19/5 و شیطون ترین بچه ی کلاس در مقابل حیرت بچه ها بالاترین نمره رو گرفته یعنی 19/75؟؟

*

گفتم که خانم طایفه(دبیر کار و فناوری) تا هفته ی پیش حتی اسممو بلد نبود این هفته کلی ازم تو کلاس تعریف کرد و بچه ها بهم چشم غره می رفتن اما من اصلا حواسم نبود و داشتم رو پودمان چاپ کار می ؟؟ و وقتی ستاره بهم گفت داشت در مورد من حرف میزد چشمام چهارتا شد؟؟؟

*

بهتون گفتم که درسا بعد از این که کلی آه و نفرین میکنه بعد میاد معذرت خواهی میکنه کلی و میگه ناراحت شدی؟؟؟ بابا من شوخی و منم می گم نه بابا برای چی ناراحت شم؟؟؟ بهتون گفتم که درسا چقدر مهربونه؟؟؟

*

بهتون گفتم همه ی اینا رو مبینا میدونه؟؟

*

بهتون گفتم که من بدون هیچ توجهی به این حواشی داشتم زندگیمو می ؟؟

*

راستی بهتون بگم که حوصله تون نمیکشه این متنو بخونید خودم میدونم ولی با این حال اگه ی خوند میفهمه که من چقدر پرحاشیه ام و این که شانس آوردید که توی واقعیت رفیق من نستید...

الله یارتون

امروز نرفتم مدرسه

درخواست حذف این مطلب
نرفتم مدرسه امروز
به خاطر سردرد و گلو درد
همین

دخترکی بر روی تاب...بدون اضطراب...بدون تشویش...

درخواست حذف این مطلب
حس آرامش
فرو رفتم درون خاطراتم...
یک نفس راحت
بر روی یک تاب
با آرامش خیال
دخترک کوچکی نشسته روی تاب
و فقط به این فکر میکند که دفعه ی بعد بیشتر بالا برود...
و باز هم بیشتر
دختری که دوست دارد رکورد دار بال رفتن با تاب باشد
او همین طور به بازی ک نه اش ادامه می دهد...
و عروسکش را در آغوش میفشارد...
بوی کودکی به مشام می رسد
دخترکی آسوده
در دنیای رویاهایش غرق میشود
باز هم بالاتر
و حس میکند همه ی نگاه ها در حال رصد او هستند
و باز هم عروسک را محکم تر میگیرد
چه هوای قشنگی
چه قدر همه جا زیباست
وسرشار از حسی لبالب نشاط
نشاط ک نه
بدون دغدغه
بدون اضطراب
بدون تشویش
نشاط دخترکی با عروسکی کوچولو
با چشمانی سرحال
صورتی قبراق
و باز هم بالاتر...
می خندد
و عروسکش را سفت می چسبد...
بدون غم
بدون ناراحتی
و هر بار بالاتر از قبل...
این تاب انگار قرار نیست هرگز بایستد
و هرگز از سرعتش کم شود
مانند زمان دخترک که هر لحظه به جلو حرکت می کند
به سوی آینده
و هرگز
هرگز
نمی ایستد..
بالا
بالا
بالاتر...

آهنگ شماره ی دو
میدونم کوتاه ننوشتم معذرت می خوام ولی دلم نمیاد کوتاهش کنم:)
دعوت می کنم از یگانه و مبینا که توی چالش شرگت کنن:)
ماجده فکر کنم شرکت کرده مگه نه؟؟

نپرسید رمزو ...

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

چطوری؟؟

درخواست حذف این مطلب

چطوری پست رمز دارم 6 تا بازدید ده در صورتی که به هیشکی رمز ندادم؟؟

لو رفتیم0_0

درخواست حذف این مطلب

نقشمون پکید کاملا

توی راه پله من نی رو زدم بعد نصف آب میوه ریخت رو خودم :| بعدش دادم به فاطی گفتم تو بریز گفت من نمیریزم داد به محدثه محدثه می خواست بریزه بعد گفت نمیتونم می خواست بده به من ، من نگرفتم انداخت زمین بعد یهو رشیدی برگشت خیره شد به ما هرچند که سریع رفتیم ولی نقشمون پکید:|

ایشالا یه وقت دیگه...