دخترکی بر روی تاب...بدون اضطراب...بدون تشویش...

درخواست حذف این مطلب
حس آرامش
فرو رفتم درون خاطراتم...
یک نفس راحت
بر روی یک تاب
با آرامش خیال
دخترک کوچکی نشسته روی تاب
و فقط به این فکر میکند که دفعه ی بعد بیشتر بالا برود...
و باز هم بیشتر
دختری که دوست دارد رکورد دار بال رفتن با تاب باشد
او همین طور به بازی ک نه اش ادامه می دهد...
و عروسکش را در آغوش میفشارد...
بوی کودکی به مشام می رسد
دخترکی آسوده
در دنیای رویاهایش غرق میشود
باز هم بالاتر
و حس میکند همه ی نگاه ها در حال رصد او هستند
و باز هم عروسک را محکم تر میگیرد
چه هوای قشنگی
چه قدر همه جا زیباست
وسرشار از حسی لبالب نشاط
نشاط ک نه
بدون دغدغه
بدون اضطراب
بدون تشویش
نشاط دخترکی با عروسکی کوچولو
با چشمانی سرحال
صورتی قبراق
و باز هم بالاتر...
می خندد
و عروسکش را سفت می چسبد...
بدون غم
بدون ناراحتی
و هر بار بالاتر از قبل...
این تاب انگار قرار نیست هرگز بایستد
و هرگز از سرعتش کم شود
مانند زمان دخترک که هر لحظه به جلو حرکت می کند
به سوی آینده
و هرگز
هرگز
نمی ایستد..
بالا
بالا
بالاتر...

آهنگ شماره ی دو
میدونم کوتاه ننوشتم معذرت می خوام ولی دلم نمیاد کوتاهش کنم:)
دعوت می کنم از یگانه و مبینا که توی چالش شرگت کنن:)
ماجده فکر کنم شرکت کرده مگه نه؟؟

حمایت کنید:)

درخواست حذف این مطلب

نپرسید رمزو ...

درخواست حذف این مطلب
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پیرمرد...

درخواست حذف این مطلب

+چیکار داری با این پیرمرده؟؟؟

_این پیرمرد نیست، پیر نامرده

(بادم نیس مال کدوم بود...)

#دیالوگ-ماندگار

چطوری؟؟

درخواست حذف این مطلب

چطوری پست رمز دارم 6 تا بازدید ده در صورتی که به هیشکی رمز ندادم؟؟

بالا ه

درخواست حذف این مطلب

مخم برا انشاء بالا ه کار کرد ..

خداروشکر...

+چه صدای رعد و برقی ... فک کنم بارون شه امروز...

لو رفتیم0_0

درخواست حذف این مطلب

نقشمون پکید کاملا

توی راه پله من نی رو زدم بعد نصف آب میوه ریخت رو خودم :| بعدش دادم به فاطی گفتم تو بریز گفت من نمیریزم داد به محدثه محدثه می خواست بریزه بعد گفت نمیتونم می خواست بده به من ، من نگرفتم انداخت زمین بعد یهو رشیدی برگشت خیره شد به ما هرچند که سریع رفتیم ولی نقشمون پکید:|

ایشالا یه وقت دیگه...

موضوع...

درخواست حذف این مطلب

خانم ایرانمنش این موضوعایی که دادید مغزم نمیکشه بنویسم واسشون...

خاطرات هشتم 4

درخواست حذف این مطلب

وای که من چقدرررررررررر عاشق خانم ایرانمنش ام*_*(معلم ادبیات)

نقشه مون فردا عملی میشه (منطور همون -شیر-خانوم رشیدی-)

امروز میخواستم بریزم اما راهرو خیلی خلوت بود . این رفقا هم که همش میگفتن : بدو دیگه بدو

منم استرس گرفتم گفتیم بزاریم برا فردا:دی

مخی که داغان شده است:|||

درخواست حذف این مطلب

مخم از دست رفه واقعا؟؟

قدرت تخیلم چی؟؟

چرا نمی تونم داستانو بنویسم؟؟؟؟

فردا عجیب ، عجیب خواهد بود...

درخواست حذف این مطلب

فردا عجب روزیه......

منتظر خبر های جدیدی باشید...

آدم خوب.پی نوشت

درخواست حذف این مطلب

اگر به خاطر اینکه آدم خوبی هستی، انتظار پاداش داری، آدم خوبی نیستی!

برتراند راسل

پ.ن:هنوز نقشمون عملی نشده ستاره نی رو یادش رفت بیار(به پست های قبل مراجعه شود:دی)

عایا انتقام جایز نیست؟

درخواست حذف این مطلب

این همه سنگ خانوم رشیدی رو زدم به م ، و خانم رشیدی با دادن این تکلیف قشنگ ما رو پ د:

صفحه ی 14 و 15 و 16 در کتاب و صفحه ی 13 و 17 در دفتر ، چند تا سوال هم توی دفتر داد نوشتیم که بریم حل کنیم

:|

دیگه خودتون حساب کنید با اون خاطره ی هل دادن و این مشقا عایا انتقام جایز نیست؟؟؟؟؟

پ.ن:اینجا پر می شود از خاطراتم:)

خاطره ی هشتم2 یا 3(نمیدونم پنده شمارش:| )(وی کلا هنگید)

درخواست حذف این مطلب
دبیر دینی دیروز بد جور پیله کرده بود به من(بماند که منم انگار پیش فعال شده بودم) آ شم گفت برو اونور بشین از تو انتظار نداشتم:|

معلم ورزش گرامی به من برگه ی آگاهی سلامت نداده حالا باید شنبه هبش بگم بده بهم ، پارسال گفت هر کی جلسه بعدی بیاره باید دو تومن بده ، به یکی هم گفته بود که چون دیر داده بود باید پنجاه تومن بیاره اما اون سریع زنگ زد به مامانش که برگه ش ر وبیاره...

تو زنگ مطالعات دبیر پرسید: رئیس جمهور چطوری انتخاب شده؟
بچه ها: به سختی

کلاس کاراته خیلی چسبید دیروز ، یکی از بچه ها بستنی آورده بود خوردیم و به شدت کیف داد:) (البته بماند که زدم قمقمه ی خواهر مبینا رو ش دم اتفاقی)

الله یارتون

مسابقه ی داستان نویسی آقای تد:)

درخواست حذف این مطلب

خخخخخ

درخواست حذف این مطلب
حُقه -ی -شیر
یه -طوری -که -نفهمه
خانم -رشیدی
تلافی
فردا
...

ای بابا ی کتاب خوب میشناسه؟

درخواست حذف این مطلب

نمیدونم چه کت بخونم

خوندن اون کتاب منتفی شد . اگه کتاب جالبی میشناسید معرفی کنید:)

خاطرات هشتم1

درخواست حذف این مطلب

دبیر قرآن و ریاضی:خانم رشیدی

بالا ه خانم رشیدی اومد تو کلاس هشتما فقط آدم از اونایی تعجب میکنه که میگن :اه رشیدی شد باز...

سال پیش خانم رشیدی وقتی تو راه پله بود ، ما رو هل میداد و میرفت. یه بار ستاره رو هل داد ، ستاره داشت کله پا می شد:|||| خانم رشیدی همین طوری رفت و ستاره با دهانی گرد از تعجب به جلو خیره شد...

امسال هربار که داریم میریم پایین خانم رشیدی دقیقا روبروی ماست و ما هم هی آروم میگیم وقت انتقامه اما مگه ی جرأت میکنه خانم رشیدی رو هل بده . فک کنم فقط با استتار بشه این کارو کرد که خانم نفهمه...

زنگ ادبیات فردا...:دی

درخواست حذف این مطلب

برای زنگ ادبیات اینو شعر و حفظیدم که بخونم:)

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم گر بد تو برو خود را باش

هر ی آن دِرَوَد عاقبت کار که کِشت

همه طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کِنِشت

سر تسلیم من و خشت در میکده ها

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه ی لطف ازل

تو پس چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از ی تقوا بدر افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

ی ر از کوی ابات برندت به بهشت

(راستی من ادبیات دوست:))

کی میتونه در مورد کتاب 1984 بهم اطلاعات بده؟؟(اینجانب از نت ضعیف رنج میبرد)

درخواست حذف این مطلب

خانم ایرانمنش(معلم ادبیات جدیدم:) ازمون پرسید که آ ین کت که خوندیم چی بوده؟

منم گفتم ترلان از فریبا وفی ، بعد بهم گفت عشقی می خونه؟ بهت نمیاد

حالا ترلان گفته عشقی ، اگه میدونست بینوایان و رومئو و ژولیت و هملت و اتللو و دزیره رو خوندم حتما از کلاس پرتم می کرد بیرون...

بعد بهمون گفت تا جلسه ی بعدی یه کتاب می ید تاریخی که یدید و تاریخ مطالعه تونو میزنید و زیر مطالب مهمش خط می کشیدو جلسه بعدی میارید منم از توش ازتون یه سوال می پرسم و بعد بهتون میگم :دو نمره از ترم تون پرید!

منم نمیدونم چه کت ب م چون معمولا کتابارو مادرم از کتاب خونه شون میاورد . بعد تصمیم گرفتم کتاب 1984 جورج اورول رو ب م اما نمیدونم چطوریه همین طوری شانسی انتخابش . اگه ی درموردش میدونه یه چی بگه :دی

راستی عشقی که نیس نه؟؟؟ خودم حس میکنم باشه...

دیگه احتیاجی نیست

درخواست حذف این مطلب

در ادامه ی پست قبل:

یه کتاب دیگه رو انتخاب به اسم : ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد از پائولو کوئیلو

هرچند که ی هیچ راهنمایی نکرد اما می خواستم اطلاع بدم لازم نیس در ممورد کتاب 1984 اطلاعات بدید

الله یارتون :)

بهترین رفیقم:)+ ادامه ش+پی نوشت

درخواست حذف این مطلب

من
از میان واژه های زلال
« دوستی » را برگزیده ام،
آن جا که
برف های تنهایی
آب می شوند
در صدای تابستانی یک دوست…

*

رفیق
میدرخشی
میت
اما دوری
ماه بودن همین است

بهترین رفیق دنیا یه وبلاگ زده:)

یعنی صمیمی ترین دوست من : مبینا:)

آیا میدانستید زندگی بدون مبینا است!

بهش گفتم اگه وبلاگ بزنی ، کلی از بچه های بیانو میفرستم دنب کنن *چشمک*

اینم آدرسش: کلیک

+ یهو دلم گرفت فکر کنم واسه عصر است و یکشنبه...

++ دوستان من چک میکنم ببینم کی وبشو دنبال کرده ها گفته باشم*لبخند*

رفیق یعنی...

درخواست حذف این مطلب


رفیق یعنی همدم

رفیق یعنی تکیه گاه

رفیق یعنی من پشتتم

رفیق یعنی هیچ وقت فکر نکن تنهایی

رفیق یعنی خوبی های لبریز

رفیق یعنی کادو های بی دلیل

رفیق یعنی خنده های دوتایی

رفیق یعنی هیچ رازی پیشم نداری

رفیق یعنی غم هات مال من

رفیق یعنی مبینا:)

تابستون داره تموم میشه و ما میمونیم و رفیقای خلو چل:دی

درخواست حذف این مطلب

تنها چندین ساعت تا پایان تابستان و بخور بخواب ، فرصت باقیست...!!!!

چه زود تموم شد:(

*

*

اونهمه صبر کردیم برای رسیدن تابستون ،به راحتی از دستش میدیم ولی بهتره امسال رو با انتظار سپری نکنیم چون بعدا دلمون تنگ میشه واسه مدرسمون:)) و بچه های خل و چلمون:)

حس و حال امروز 1-7-97

درخواست حذف این مطلب

حس و حال من امروز بس غریبانه بود. یکمکی طول کشید که رفقارو پیدا کنم و حیاط مدرسمون وقتی ی رو نشناسی حس جالبی نداره.

یه حس بد دیگه ای که داشتم و هنوزم دارم این بود که معلمارو نمیشناختم و نمی شناسم یعنی نمیدونم کیا قراره معلمم باشن فقط چند نفر رو میدونم و لی اونی که از همه مهم تر بوده شاید برام ریاضیه که هنوزم مشخص نیس.

امروز حیاط مدرسه و گل هایی که هنوز در نیومده بودن برام حس یادآوری خاطرات رو داشتن . درختایی که هرس شده بودن و قد شون کوتاه تر...

زنگ اول استرس داشتم سر اینکه معلم هنرم خانم فرهته یا طایفه س؟ طبق چیزی که دوست داشتم شد خانم فرهت:)

زنگ دوم استرس داشتم سر اینکه کاش خانم مضفری معلمم باشه یا حداقل یکی که خیلی خوب درس بده... شد پرتوی ی که در واقع تدریس چیزهای روانشناسیش خوبه نه مطالعات و خیلی آروم صحبت میکنه...

زنگ سوم علوم بود. معلمم عباس نژاده یا یکی دیگه ؟دوست نداشتم عباس نژاد باشه،سر کلاسش خوابم می برد.عباس نژاد نبود،امینی بود.

زنگ چهارم میترسیدم یهو بلوکات درو وا کنه و بیاد تو...وانکرد و نیومد تو به جاش ی که خیلی دوست داشتم بود یعنی خانوم ایرانمنش یه خانومی که همه می گفتن سخت گیره ولی خیلی روحیه ی شادی داره و خیلی کلاسشو دوست دارم ،اینو همین روز اول فهمیدم...

اما مشکل اینجاس که فردا زنگ اول، معلم ریاضیم کیه؟؟ توی ذهنم دوتا تصور ساختم برای خودم... اولیش: خانم رشیدی درو وا میکنه و بعد منو رفیقام از خوشحالی هورا میکشیم و رشیدی میگه: آروم آروم...دومیش:در وامیشه و فرحی میاد تو و من توی دلم آهی عمیق میکشم و به دوستم با ح ی فیس نگاه میکنم...

اما کدومش واقعی میشه؟خدا میدونه...

دعوت میکنم از مبینا، میس آنه و اردیبهشت و فرزانه و پرتو شرکت کنن (چالش)

اگه مز ف بود یا هرچی مهم نیس چون این حس واقعیم بود هنوزم نگرانم نگران اینکه معلم ریاضیم کیه؟؟؟